خیلی جالبه ، یه بار (مثل همه روزایی که پیش دانشگاهی بودم!) واسه مدرسه رفتن مجبور شدم گوسفند وار بچپم تو اتوبوس ، مداد نوکیم توی کیفم شکسته بود ، پوست کیفمو جر داده بود و شروع کرده بود به تماشای مناظر. ببین چه بلایی سر دل و روده و سایر اعضای دستگاه گوارش آدم میاد تو اتوبوس . این ناوگان حمل و نقل عمومی رو در نظر داشته باش ، یه نگاه به راننده تاکسی های تو عکس بنداز . از جون مایه میذارن واسه مسافر . البته مسافر که چه عرض کنم ، مشتری ! فکر کنم واسه همینه که تو خارج اتوبوسا خلوتن ! حرف پیش دانشگاهی شد یاد کتاب بینش افتادم که توش نوشته بود درک آدمی که تو دنیاس نسبت به آخرت مثل درک جنین درون رحم می مونه نسبت به دنیا ، این در مورد کسی که به این ناوگان حمل و نقل عمومی عادت کرده و یه همچین عکسی از دنیای خارج از رحم ( خارج!) می بینه هم مصداق داره ...
یه نفر آدم چقدر می تونه حریص باشه ؟ ها ؟ مثلا وقتی گشنته چنتا شیرینی خامه ای که بخوری قندش دل آدمو می زنه ، یا مثلا وقتی به دستشویی دسترسی نداری و چشمات زرد شدن (زردِ زرد !) ، هیچی به اندازه دیدن مسجد یا بیمارستان آدمو خوشحال نمی کنه ، اما دیدن ۵ تا دستشویی با دیدن یکی فرقی نداره ، حالا هر چقدر هم دلت پر باشه . می فهمی چی میگم ؟!

