تبليغاتX
شکاف

شکاف

مخ ورز می دیم

" دست های من پرده های هستی تو را از هم می گشاید

در برهنگی ِ بیشتری می پوشاندت

اندام به اندام عریانت می کند

دست های من

و از پیکرت

پیکری دیگر می آفریند."

اسم شعرش تماسه . از اکتاویو پاز . حالا این کی هست ؟ کسی که دستهاش در کار آفرینش و پرده ی هستی گشایی می باشند ! البته این نظر خودشه ، باید نظر طرف مقابل رو هم شنید ، شاید معشوقش با همین یه اندام شاعر محترم مشکل داشته باشه : دستای ضمخت و زبرش ، مخصوصا که دو خط آخر شعر ، بوی دستای یه آدم فنی رو میدن ، معشوق ، توی دلش با دستای رقیب عشقی شاعر شیرین سخن زبر دست ، مقایسه شون می کنه و دعا می کنه زودتر کاردستی آقای شاعر  تموم شه!  البته شاید ما تو درک بوی دو خط آخر دچار اشتباه شده باشیم و معشوق خیلی هم با دستای شاعر حال کنه و تو دلش قند آب بشه ، چونکه بالاخره طرف شاعره که اومده شعر گفته ، دست به قلم می بره ، دستاشم نرم نرمه ،  جایزه نوبل هم برده ، تازه ... اینا که چیزی نیس ، مهمتر از همه اینکه من انقدر از این شعرش خوشم اومده که آوردم گذاشتمش تو شکاف !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط سعید  | 

نگاه دقیق

با اینکه دورش پر گرگه واللا/ اما دلش خیلی بزرگه واللا

اینو غیر از یه احمق لس آنجلسی ، کی می تونه بخونه ؟ داره تو بلندگو سبزی فروشی داد می زنه : بچه محلا ... من خرم ! دل طرف جادار و بزرگه ... هر چند تا گرگ هم دور و بر طرف باشه و گرگاش هر چقدر هم گرسنه باشن ، باز هم دل دریایی معشوق خواننده ( شاعر ) احمق از پسشون بر میاد ... یه جورایی انگار خواننده داره واسه خوشگلکای توی کلیپ تبلیغ می کنه ... آی خونه دار و بچه دار ، زنبیلو وردار و بیار

دندون افتاده ی پسربچه خندونی که با خانوادش توی ماشینی که رو درش نوشته شده بود : "استفاده اختصاصی ممنوع " توجهمو جلب کرد . زیر لب گفتم : " استفاده اختصاصی ممنوع ! "

این روزا هوای دلم  مثل هوای تهرونه ، آلوده ، ابری ، آفتابی ، بارونی ، گرم . خیلی خوبه که وقتی هیچ کس نیست ، یه ورق و خودکار هست ، هر چی سیرم نکنه ، نون و قلم سیرم می کنه !

یه رفیق دارم اسمش حسنه . دیروز با یکی از فامیلا داشتیم می رفتیم جایی . تو خیابون دیدمش با یکی از دوستاش حسن آقارو . اومد جلو ، آروم در گوشم گفت : این کیه ؟ گفتم : فامیلمونه ... گفت : اشکال نداره دستم سیگار دید ؟ این حرفو که زد ، با دود سیگار به صورتش فوت کردم و گفتم : تو دستش چیه ؟ گفت : آهان ! یه پاکت سیگار دست فامیلمون بود و جفتمون هم داشتیم سیگار می کشیدیم. آروم در گوشش گفتم : سرتو که میاری جلو مواظب باش شاخات نره تو چشم رفیقت ... گفت : داداش موهامو میگی ؟

به جون خودم هر چی گفتم عین حقیقته ... حتی اسم حسن .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سعید  | 

این روزا

دیروز دانشگاه رفتم و سر کلاسا نرفتم. امروز کلا نرفتم ! کی باورش میشه بخاطر اینکه پول کرایه ماشین نداشتم ؟!!! نه بهونه س نه عاشقونه س . این در شرایطیه که چهار روز پیش سیصد هزار تومن داشتم. از زنگ زدن به شرکتی که توش کار می کردم واسه گرفتن حقوق اسفند پشیمون شدم . به فرض که بگن تشریف بیارید پولتونو بکنیم تو پاکت بدیم دستتون ، با 150 تا تک تومنی مگه میشه این همه راهو رفت ؟

سیصد هزار دلار توی لاتاری یه بانک چینی برنده شده ام ، شماره حساب بین المللی می خوان و اسکن از یه مدرک شناسایی معتبر؛ گواهینامه یا پاسپورت ، گواهینامه ام گم شده و قید المثنی گرفتن رو زده ام و پاسپورت هم !!! هه هه . مونده ام که حساب بین المللی باز کنم یا نه ؟ اصلا معلوم نیست پوله حلاله یا نه ...

این روزا هوا گرم شده ، خونه نشستن از همه ی مستحبات واجب تره . همیشه همین جوریه ، وقتی هیچی ندارم مشروب هست ... برم یه خورده غذا داغ کنم شکمم خالی نباشه ... سلامتی مرد و نامرد !

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سعید  | 

همه آدمهای احساسی ، خود خواه هستند .

دیروز داشتم قدم می زدم تو دانشگاه که به جماعتی حیرت زده از دوستام بر خوردم . همه ، ناباورانه چشماشون درشت شده بود و ... خبر مرگ یکی از دوستامو بهم دادن ... به یکباره ! جلوی یکی از دانشکده ها داشتن فوتبال بازی می کردن که محمد در یه حرکت ( حالا تمارض یا خطا) یه قدم به عقب میره و پس گردنش می خوره به زمین و بی هوشی و آمبولانس و مردن . به همین سادگی !

هلو را دست هالو دادن یعنی چی ؟ یعنی همین دیگه . مرگو داره به کسی میده که عمرا قدرشو نمی دونه ، چه بسا که به زندگی هم علاقه منده ، بعد من که حرف اولم بعد از شنیدن خبر ، "خوش به حالش" بود ، باید زنده بمونم . خوش به حالش . دیگه درگیر این دنیای پست نیست .

خبر که به خونه شون برسه ، خونه پر از گریه می شه با شنیدن جمله ی " بچه تون سر هیچ و پوچ مرده". پُر پُر . واسه چی آخه ؟ مرگ هم یکی از نعمتای خداس . کی قدرشو می دونه ؟ اون که خوش به حالش شد ، شما اگه واقعا به فکرشید ، بخاطر اینکه اون الان وضعش بهتره ، در آرامش جان به جان آفرین داده و دستش از آلودگی های دنیا دوره ، نباید ناراحتی کنید . واسه خودتون ناراحتید که گریه می کنید . چون دلتون براش تنگ میشه و جاش تو زندگیتون خالی ...

به نظرت اونایی که ناراحت نمی شن و به حالش غبطه می خورن ، بی احساسن ؟

- قطعا نه . ولی بقیه ( آدمای احساسی توی فرهنگ عامه ) خیلی ناراحت میشن . این ناراحتی به خاطر دلتنگی یا هر حس بد دیگه ای که از نبود عزیز از دست رفته براشون ایجاد میشه به وجود میاد . این یعنی به فکر خودشونن و ... آدمای احساسی خودخواهن.

یه فاتحه بفرستید .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سعید  | 

می دونی سوسک بزرگ سیاها چه مزه این؟

داشتم کرم کارامل می خوردم ، یکی از رفیقام پرسید :

می دونی سوسک چه مزه ایه ؟

پرسیدم : این سوسک ریزه سیاها یا اون سوسک ریزه سفیدا یا ...؟ (روانشناسی کودک تو این جمله دیده نمی شه؟ حرف سوسک ریزه سفیدا رو زدم که بگه مگه سوسک سفید هم وجود داره؟ آخه سوسک ریزه سفیدا خیلی کمیابن و من دیدمشون - این جوری سر رشته مطلب می افتاد به دست من )

گفت : نه ... اون بزرگ سیاها رو میگم که از تو فاضلاب میان و لهشون که می کنی یه مایع لزج سبزی میاد بیرون . اون به نظرت چه مزه ایه؟

گوشیمو در آوردم گفتم بذا یه زنگ بزنم الان آمار می گیرم ، یه رفیقم تازه از چین برگشته خوراک سوسک توی منوی رستورانا بوده ، شاید یه بار هوس کرده باشه بخوره . اون حتما آمار داره ...

گفت : بابا مگه شوخیه ؟ یه میلیاردو دیویست ملیون جمعیتو دولت باید یه جوری سیر کنه دیگه . فرهنگ سازی میکنن که مردم همه چی بخورن ... جمله ای که به مردم میگن اینه : " شاید چیز بهتری گیرت نیاد ، همینو بخور خودتو سیر کن برو به کارت برس ! "

گفتم : درمورد کیبورد چینی چیزی میدونی ؟ تایپ کردن باهاش باید از اس ام اس فارسی زدن ما سخت تر باشه . شیشصد تا کاراکتر توی سی و دو تا خونه ! یعنی هر دکمه ی کیبورد پونزده تا حرفه . مثلا کلید " ت " رو اگه هفت بار فشار بدی ، یه چیز میزنه اگه هشت بار فشار بدی یه چیز دیگه .

گفت : نه ... اونا یه چیزی مثل " تی نه  " که الان رو اکثر موبایلا هست ، دارن . هر حرفو که میزنی یه سری کلمات خاص رو میشه باهاش انتخاب کرد .

گفتم : پس عریضه نویس های دم قوه قضاییه شون چی پس ؟

گفت : اونا رو دولت بهشون زمین و جواز رستوران میده .

گفتم : ژاپنیا انگار اصلاح نژاد کردن ، قیافه هاشون خیلی از چینیا بهتره .

گفت : آره ... از ژاپن به سمت چین و غرب آسیا هی زشت و زشت تر میشن تا حوالی تبت دیگه قطع میشه مطلب . تموم میشن ! یعنی باید از تبت زن گرفت ، دختر تبت آباد ...

گفتم :  مرگ و میر هم زیاده تو چین . جا هم کمه . واسه همین مرده هاشونو که می سوزونن حتی خاکسترشم نگه نمی دارن ... به باد میدنش تا حتی یه سانت هم به مرده ها از خاک زنده ها نرسه !

گفت : قبر الان میدونی متری چنده ؟ هیچی نباشه یه میلیون در میاد یه جای تنگ و ترش . با مراسم به چار پنج ملیون میرسه یه مردن ساده . یعنی  من به درد مردنم نمی خورم . خاک بر سر من . { محکم کوبید تو سر خودش }

گفتم : حرف زدنشون هم جالبه ! چون یه کلمه چند تا معنی میده و تلفضشون یکیه ولی نوشتنشون فرق می کنه ، موقع حرف زدن یه جا می بینن حرف همدیگرو نمی فهمن رو هوا شکل حرفو می کشن ! مثلا یه مربع وسطش یه ستاره . یعنی من می رم یه هفته حوالی " یانگ تسه " کارای شرکتو ردیف کنم .

گفت : نمی شه کاری که آتاتورک با ترکیه کردو باهاشون کرد . اونا حرف زدنشون عوض نشد ، فقط نوشتنشون شده ترکیلیش ! چینیا تلفض هاشونم خرابه آخه .

گفت : آره ... زبون فرانسویا هم همین جوریه ... گوش دادن حرف زدنشون اعصاب آدمو خراب می کنه .

گفتم : منم موافقم . تو چی میگی ؟ ... با توام عزیز من ... الو ... چرا می خونی ؟ حرف بزن ... بگو تو چی میگی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت   توسط سعید  | 

دلتون بسوزه !!!

در نظر بگير يه آقاييو كه 37 سالشه و به آرزوي دست نيافتنيش دست يافته . هه هه . يه چلغوز نادري كه دري به تخته اي خورده و صاحب كلي مال و منال شده . يه ويلاي رديف تو لاس وگاس و ماشين و كارخونه و زار و زندگي . همه چي باهم .( چلغوز نادر: يعني الزاما همچين داستاني اتفاق نيفتاده ، چون اگه يه چيزي يا كسي يا هرچي ... نادر باشه شك نكن كه من نديدمش ، چون من تو زندگيم هيچ چيز غيرعادي اي نديدم چه برسه به نادر ، درضمن تاحالا با آدم چلغوزي هم سرشاخ نشدم كه پي به قصه ي زندگيش ببرم و بيارم قصه شو بذارم تو شكاف ، خيال پردازيه ايني كه دارم ميگم !) اگه شخص مورد نظر كنار استخر دراز بكشه و يه خانوم خوش بر و رو ، روي تخت بغلي مشغول برنزه كردن باشه ، شلوار كردي پوشيدن نشانه اصيل بودنه يا خز بودن ؟‌

فرض كن اين آقاهه يه پشت موي جينگول داره و يه پيرهن گل منگلي پوشيده و تيسش ميزنه ! مدام برمي گرده به خانوم مذكور ميگه : جون ! ( بعد تو دلش ميگه ننه ججون كج جايي ( جيمشم ميزنه!) ببيني چي ؟ كامبيزت چي ؟ پادشاهي مي كنه ! )

يه نكته ي ظريف ميشه تراش داد ،‌ اونم اينه كه اگه يه رئيس كارخونه اي كه ورشكست شده بوده ،‌بعد از پنج سال كه بخاطر بدهي هايي كه بالا آورده بوده و حبسشم كشيده از زندان آزاد بشه و از كميته امداد كمك بگيره و تو يه جاي كثيف شهر يه خونه فسقلي اجاره كنه و تو خونه به كپه ي رختخواب ها تكيه بده و روزنامه بخونه اين دو تا مطلب كه گفتم دقيقا برعكس همديگه اند. رئيس كارخونه سقوط كرده و چلغوز نادر بلند پريده ، بعد ميگن چرا خدا آدمو آفريد ؟ واسه همين ديگه عزيز من ! هيچ مي دوني چه حالي ميده قدرت داشته باشي هر چي دوست داري به هر شكلي كه دلت مي خواد بسازي و با يه برنامه كه براش نوشتي بفرستي تو زمين ( منظورم تقدير نيستا !‌) تا كار تو رو به بهترين شكل ممكن انجام بده . حالا اگه كاري نداشته باشي كه بخواي انجام بدي دنبال تفريح نمي گردي ؟ چه تفريحي از ديدن بازي هر روزه ي  6 ميليارد نفر آدم بهتر؟ روزي 8 ساعتم اين چيزيو كه ساختي نمي خواي ببينيش كه تعبيرش 8 ساعت خواب آدماس . حالا اگه حال كني يكي از اين چيزايي رو كه ساختي بيشتر نگاهش كني ، بايد از وقت خوابش كم شه . حالا مي فهمم چرا شبي 5 ساعت بيشتر نمي خوابم ! مامانم ميگه تو اوراكتيوي ! يه كم بخواب بچه ، ولي دليلش همونيه كه الان فهميدم ! خدايا منم خيلي دوستت دارم ! همه اين حرفا كه تا الان گفتم معنيش اينه كه داستان زندگي من جالبه ، واسه همين خدا بجاي 16 ساعت در شبانه روز ،‌19 ساعت نگاهم مي كنه . يعني خدا منو به اندازه ي 3 ساعت ضربدر تعداد روزاي عمرم از كسايي كه شبي 8 ساعت مي خوابن بيشتر دوست داره ! دلتون بسوزه !

هر كه در اين بزم مقرب تر است ، جام بلا بيشترش مي دهند . حالا كه خدا منو انقد بيشتر از اكثريت آدما دوس داره اگه اين شعره درست باشه بدبختي هايي كه من مي كشم يه جورايي تعبير ميشه . خسته شدم از اين زندگي . چقدر بد بياري بايد بيارم ؟ خدايا منو بكش بقيه ي بازيم ديدن نداره  . توي  گل و شل گير كرده ام . راحتم كن خدا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط سعید  | 

کلاغ پر

دیروز یکی از همسرهای آینده پویان بهش اس ام اس زد که پویان منو چقدر دوست داری ؟ آخه اینم شد سوال ؟ مطمئنا اگه مساله از این هم شخصی تر بود باز هم پویان ازمن می پرسید : "چی جوابشو بدم؟" ! گفتم بنویس :

binahayat menhaye yek= 1/0-1

آخه دختره ادعاش می شد که بیشتر از پویان دوسش داره ، اینجوری مجبور بود چه بخواد چه نخواد بینهایت دوست داشته باشه رفیقمو . وقتی دختره جواب داد : "دروغ نگو ! " گفتم بنویسه " خیلی باهوشی عزیزم ، من بینهایت دوستت دارم ، اما نوشتم بینهایت منهای یک چون حدس می زدم بهم همچین جوابی میدی ، نگفتم بینهایت تا من دروغگو باشم و حرف تو درست از آب در بیاد "

دختره ی خنگ که مطمئنم تنها چیزی که از جواب دستگیرش شده این بود که موضوع صحبت دوست داشتنه ، جواب داد : " جدا دوستم داری؟ "

بذار یه چیزیو راحت بگم : مغز بعضی دخترا مثل سیم برق می مونه . تا یه جایی راحت و بی دردسر وظیفشو انجام میده ، این هم به هیچی ربط نداره ، دیفالت روش بوده ، میشه ولتاژ و آمپراژ کمی بالاتر از مقدار استانداردش ازش کشید ، ولی داغ میشه . نمی شه از دست جبرئیل شاکی بود که چرا زمان معراج پیامبر تا طبقه شیشم آسمون باهاش رفته و بعدش رفیق نیمه راه شده . اون هم بالش می سوخته . تا همونجا هم که رفته کلی مرام گذاشته ، احتمالا کلی هم داغ شده ...

وقتی نمی خوای راجع به چیزی حرف بزنی و اصلا نمی خوای در موردش فکر کنی ، مدام حرفش میاد وسط . اون روز که سوار اتوبوس شدیم و داشتیم می رفتیم همدان رو میگم ، زن جلویی از خود تهران که راه افتادیم توجهمو جلب کرد ، غیر از دماغش هیچی از صورتش معلوم نبود . نمی دونم تو این چند ساعت دست چپش که به نظرم تبدیل به یه گیره ی گنده و محکم شده چرا خسته نمی شه؟ انگار داشت از سوراخ های ریزی که یک سانت پایینتر از نوک چادرش وجود داشت داشت معجزه ی هنری زوج هنری گلزار-افشارو نگاه می کرد. ( کاش می شد یه بار دیگه از کلمه هنری تو جمله قبلی استفاده کنم ، حیف!) بدبختی اینجاس که درگیری هنرمندا هم سر پریدن نامزد گلزاره . کلاغ پر !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت   توسط سعید  | 

دنیای خارج از رحم

بعضیا خیلی دریده ان . باید کارش بیفته طرفای میرداماد و ماشینشم خراب باشه تا وقتی از مترو پیاده شد مجبور شه از جلوی گشت ارشاد رد شه ، اگه مانتوی تنگ و کوتاه باعث توقیف دارنده می شه ، الی الاصول این عمو سیبیلو بخاطر پوشیدن این لباس باید به رگبار بسته شه . ( - یه سوالی برام پیش اومده ، وقتی رفتم بوتیک و یکی از این لباسا خواستم ، باید چه جوری به مغازه دار حالی کنم دقیقا چی می خوام ؟ اسم کت شلوار مخصوص این آقا چیه؟)

خیلی جالبه ، یه بار (مثل همه روزایی که پیش دانشگاهی بودم!) واسه مدرسه رفتن مجبور شدم گوسفند وار بچپم تو اتوبوس ، مداد نوکیم توی کیفم شکسته بود ، پوست کیفمو جر داده بود و شروع کرده بود به تماشای مناظر. ببین چه بلایی سر دل و روده و سایر اعضای دستگاه گوارش آدم میاد تو اتوبوس . این ناوگان حمل و نقل عمومی رو در نظر داشته باش ، یه نگاه به راننده تاکسی های تو عکس بنداز . از جون مایه میذارن واسه مسافر . البته مسافر که چه عرض کنم ، مشتری ! فکر کنم واسه همینه که تو خارج اتوبوسا خلوتن ! حرف پیش دانشگاهی شد یاد کتاب بینش افتادم که توش نوشته بود درک آدمی که تو دنیاس نسبت به آخرت مثل درک جنین درون رحم می مونه نسبت به دنیا ، این در مورد کسی که به این ناوگان حمل و نقل عمومی عادت کرده و یه همچین عکسی از دنیای خارج از رحم ( خارج!) می بینه هم مصداق داره ...

یه نفر آدم چقدر می تونه حریص باشه ؟ ها ؟ مثلا وقتی گشنته چنتا شیرینی خامه ای که بخوری قندش دل آدمو می زنه ، یا مثلا وقتی به دستشویی دسترسی نداری و چشمات زرد شدن (زردِ زرد !) ، هیچی به اندازه دیدن مسجد یا بیمارستان آدمو خوشحال نمی کنه ، اما دیدن ۵ تا دستشویی با دیدن یکی فرقی نداره ، حالا هر چقدر هم دلت پر باشه . می فهمی چی میگم ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت   توسط سعید  | 

ثبت است در جریده عالم ...

به این فکر کردم که حالا که شکاف ، تازه باز شده ( یعنی افتتاح وبلاگ ما !) بد نیست یه تبلیغی هم بکنیم ، بذار بقیه هم بدونن زاده شدیم ، یه چیزی نوشتم تا تو صفحه کامنت (نظرات) چند تا وبلاگ پر خواننده کپی پیست ( ! ) کنم . نوشتم :

"-- سعید بیا

 - چیه

-- یکی دیگه پیدا کردم

 جدی؟خوب خودت یادگاری بذار واسه شون من کار دارم-

!-- پر رو نشو . بیا تو هم بقیه کارو انجام بده . کار گروهی یعنی همین

- عجب ! پس کار دسته جمعی که می گن همینه ؟ باشه بابا. " سلام دوستان ، من و رفیقام داریم دنبال وبلاگایی می گردیم که تو متناشون خوندن شکاف رو به دیگران توصیه نمی کنن . قطعا اگه یه سر بیاید توصیه هم می کنین . واسه همین نمی گم توصیه کنید ، میگم سر بزنید به ما . ما ورزشکار پروریم ، توی مایه های تو مخی ، مخ ورز میدیم. " "

اما تصمیم گرفتم نکنم این کارو . چه کاریه ؟ بنویسی بعد به بقیه بگی باید بخونینو برین به بقیه بگین بیان بخونن ( به به ! ) یا اصلا نمی نویسم یا می نویسم دیگه بقیه اش به من چه ؟ ها؟  اصلا راستشو بخوای شاخیم اومد ، شاخیم اومد که می دونی یعنی چی ؟ ثبت است در جریده عالم چی چی ما ؟ اصلش همون چی چیشه که یادم نیس ، نمی دونم چرا این جوریه . همیشه آدم چیز اصلیه یادش میره ، مثل وقتایی که میری دم یخچال و از خودت می پرسی من اینجا چیکار می کنم ؟ می خواستم یه چیزی وردارم ، ولی چی؟ بعد موبایلت زنگ می زنه و فکر می کنی چرا باید همین الان زنگ بزنه ؟ درست همون موقعی که کار به این مهمیو نیمه کاره باید ول کنی . بهش می گن از شکم گذشتن ، از انواع از خود گذشتگیه . چون الان وقت فکر کردن به این نیست که چی می خوای ، باید به این فکر کنی که کیه و چی می خواد ، و اینکه موبایل تو جیب کدوم شلواره .  بعد که رسیدی و دیدی کی زنگ زده میگی اه ، بازم اینه که ، موبایلو میذاری رو زمین و با زنگت حال می کنی و دوباره میری سر یخچال و بی خیال ایده آل گرایی میشی ، چون چشمات از دور که داری میای یه دور تو یخچال چرخیده و دیده خبری نیست ، بخشکی شانس ! بازم تخم مرغ باید نصیب من شه ، این همه آدم ، چرا من ؟ این همه موجود زنده ، چرا مرغ ، اونم تخمش ؟

 مثل این می مونه که با شلوار کردی بری خواستگاری دختر مردم بعد همین طور که داری چایتو هورت می کشی یه لبخند بنده نوازنانه بزنی و بگی فردا شب بیاید شام در خدمتتون باشیم ، دخترتونم بیارید درست تو نور ببینیمش ! امشب که همش مشغول پذیرایی بود ، بعد روتو بکنی به پدر زن آینده ات بگی بپر دو تا لامپ بگیر تا اینجام درستش کنم ، لوسترتون دو تا لامپش سوخته کور شدیم ! و در نهایت با گفتن این جمله به مادر زنت که دیگه غیر از این دختر ندارین؟ عرایضت رو به پایان ببری .

ولی با همه ی این حرفها تقصیر مردم چیه؟ طفلکیا از کجا بفهمن شکاف وجود داره ؟!  نمی تونی از کسی شاکی باشی که چرا مثلا ... ام ... مثلا چرا نیومدی عروسیم ، وقتی دعوتش نکردی ، اگه تبلیغات نکنی یه جورایی انگار رفتی ماه عسل و به مفت خور ها بیلاخ نشون دادی عوض اینکه کلی خرج باغ و پلو کنی فر می خوریو میری فرنگستون . بیان بخورن بعد پشت سر آدم حرف هم بزنن ؟ اصلا خریته عروسی گرفتن . بخوای 300 تا مهمون دعوت کنی خانواده عروس فقط برای اینکه بگن ما از شما خونواده دار تریم میگن ما 400 نفر دعوتی داریم ، حالا از اینا شاید 300 نفرشون دفعه قبل که عروس خانومو دیدن یا اصلا یادشون نیس کی و کجا بوده یا مربوط به عهد خشتک میرزا میشه داستان . نی نی تو بغل مامانش بوده و مثلا بخاطر در اومدن دندونای نیشش بدقلقی می کرده ، یه چیزی مثلا مال 20 سال قبل ، میفهمی چی میگم ؟ فقط برای اینکه آمار بازدید کنندگان بالا بره مادرزنت شوهرخواهر پسرعموی همسایه رو هم دعوت می کنه ، انگار داره از جیب سگ خالدار یهودی خرج می کنه ...

باقی بقاتون   

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط سعید  | 

عجب خواننده ایه بناسی براس !

عجب طرحی ریختم ! نه می تونستم آهنگو بی خیال بشم نه می تونستم هوس همزبون داشتن و نوشتن رو همزمان ارضا کنم اگه این فکرو نمی کردم ( همین فکری که کردمو میگم) - پشت کامپیوتر نشستم آهنگو وُلم دادم شروع کردم به ارضا کردن این هوس (نوشتن !) .

Make me feel, babe!

یعنی چی؟! یعنی عزیزم منو وادار کن احساس کنم ، زوری ! یعنی خواننده دوست داره یه چیزیو احساس کنه ، اما خودش روش نمی شه به طرف بگه من از فلان چیز یا کار یا ... هر چی ، از فلان خوشم میاد .  از طرف می خواد وادارش کنه فلان چیزو احساس کنه ، طرف هم که ببو نیست ، می فهمه منظور خانم خجالتی مورد نظر چیه ، ممکنه خودشو بزنه به نفهمی تا طرف واضح تر بگه ، ولی بعیده ، اصلا تو یه همچین شرایطی نباید ریسک کرد ، اشتباهه. اصلا مفهوم جمله قرمز اینه که من پایه ام ! از تو حرکت ، از من برکت . حالا کنسرتو تصور کن که کلی آدم اومدن دارن فاز می گیرن و می رقصن با خواننده می خونن :

Make me feel, babe!

یعنی من طلبه ام عشق من ، تو فقط بخواه . باز هم تاکید می کنم : اینو یه چیزی حدود 30000 نفر دارن با " بناسی براس " تو کنسرت فریاد می زنن. بد نیست بعد از کنسرت یه سر به داروخونه نزدیک محل کنسرت بزنیم ، یه صف اساسی دم داروخونه تشکیل شده و مرتب شلوغ تر میشه . همه هم یه چیز می خوان ! قیافه داروخونه چی دیدن داره ! – چرا اینا همه یه چیز می خوان؟ چشماش  گرد و گردتر میشه تا یاد کنسرت میفته و ربطش به صف رو کشف می کنه . گردی دیگه تو چشماش دیده نمی شه ولی عوضش سرش شروع می کنه به بالا پایین رفتن و لباش جمع میشن . یه نگاه به صف میندازه که با تموم شدن کنسرت داره دراز و درازتر میشه . بعد شروع می کنه به تاسف خوردن و کله اش چپ و راست میره تا بتونه تاسف بیشتری بخوره و با خودش میگه حیف باشه، کاشکی منم می گرفتم بلیط پنجاه دلاریو ! خرجش 100 دلار بود که می تونستم خیال کنم به دوست دخترم شیرینی دادم ، شیرینی چی؟ شیرینی پیدا کردن کار تو داروخونه ! حقوقم هم که کم نیس ، 100 دلار می تونست همه کار بکنه ، هم شیرینی ، هم کنسرت ، هم فاز بعد از کنسرت که اینهمه آدمو کشونده تو صف . همه شادو شنگولن غیر از این خانوم اول صف . دعوا داره زنیکه . مدام هم ساعتشو نگاه می کنه .

- خیلی عجله داری خانوم؟ بفرمایید ، این یه بسته هم مال شما !

( زنه میگه : کم بزن ، همیشه بزن ، مردک بدون آهنگ هم داره هد می زنه ! (البته تو دلش میگه ( از این زن کم جرئتا که حال آدمو بهم میزنن )))

داروخونه چی با خودش میگه کنسرت بعدیو حتما میرم ، چه حالی ببرم ! با یکی تعامل برقرار می کنم و ازش می پرسم ، حتما اینا پیگیرن و آمار اجرای بعدیو دارن . با فکر کنسرت بعدی لبخند غرور آمیزی می شینه گوشه لبش و به نفر اول صف میگه :

- بفرمایید ، مبارک باشه . کنسرت بعدی ان شاء الله کی برگزار میشه ؟

 همزمان با بلند شدن صدای خنده جمعیت یه کشیده آبدار از زنی که ازش سوال کرده می خوره و لبخندش خشک میشه . زن در حالی که داره کم و بیش بلند به تحویلدار داروخونه بد و بیراه میگه از داروخونه میره بیرون و با خشم به قیافه خندان کسایی که تو صف وایسادن و از جلوشون رد میشه میندازه و با خودش فکر می کنه عجب عوضی ای بود مرتیکه . چطور به خودش جرات داد یه همچین تیکه سنگینی بندازه ؟ مبارکه ، کنسرت بعدی کِیه ؟! باید این دوست پسر بی غیرتمو می فرستادم بگیره . البته اونم مقصر نیست ، فقط چون صف زنونه خلوت تر بود  تصمیم گرفتم خودم بگیرم . یعنی عجله هم کار دستم داد ...

داروخونه چی همینطور که داره صورتشو می ماله به حل کردن معمای سیلی می پردازه و به این نتیجه می رسه که سوالش غلط انداز بوده ، کاشکی از یه مرد می پرسیدم ،حالا دکتر داروخونه اومده به صحنه حادثه و با چشمای خشمگین نگاهش می کنه و با خودش میگه این هم به درد نمی خوره ، باید فردا یه بار دیگه آگهی استخدام چاپ کنم .

با این وضعی که پیش اومده همه نقشه های داروخونه چی نقش بر آب میشن ، یکیش همین کنسرتی که این همه مصیبت کشید بخاطرش ! از فردا هم باید دنبال کار بگرده !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط سعید  | 

امروز

بعضی کارا نا بخشودنین. همیشه دوست دارم آلبوم موزیکیو که دارم گوش می کنم نتونم آهنگ بعدیشو پیش بینی کنم. شافل ! حالا اگه یه آلبوم جدید گیر بیارم و دوس داشته باشم بدونم کدوم آهنگ اسمش چیه و خواننده اش کیه و پخش آهنگ موبایلمو شافل کنم و گوشیو بذارم تو جیب شلوار جینم ، این میشه یه مثال دم دست واسه یه کار نابخشودنی !

امروز با رفیقم رفتم کلی جاهای مختلف. صنتعی اصفهان می خونه و قرار بود انتقالی بگیره به شرطی که معدل دو ترمش 17 شه که نشد و نموند پیشمون . پرسید نمی خوای زن بگیری ؟ رد دادم و پروندم تا حالا بهش فکر نکردم ! یه جای دیگه پرسید تا حالا عاشق شدی ؟ اینجاشو خوب یادمه چون داشتم زیر سیگاریو خالی می کردم و نزدیک بود بریم تو شکم یه پرادو که قیافه ی راننده اش نشون می داد خیال می کنه خیلی زرنگه ، ولی خیلی دستو پاش روی مالش می لرزید ، وقتی داشتم با سرعت بهش نزدیک می شدم می شد وحشتو تو چشماش دید. با خونسردی جواب دادم : این مال خیلی سال پیشه ، آدم تو این سن خیلی سخت ممکنه عاشق شه.

گفت به قیافه تو هر چیزی می خوره جز عاشق بودن ، نظر تو در مورد چشمو ابروی من چیه ؟ مچشو گرفتم . یه بار جستی ملخک ، دوبار ... قضیه چیه ؟ کی چشمتو گرفته ؟ ( و اینجا دوستمو یه گوسفند بیچاره دیدم که باباش پاچه شو می گیره ، من مچشو می گیرم و یکی چشمشو !) و ماجرای عشقی از دهانش برون جست .

یه هفته پیش که واسه شروع تعطیلی 22 روزه رسمی (عید!) سوار اتوبوس شده دیده و پسندیده و زده و گرفته شماره اش و این حالا هیچی ، تا حالا باهاش بیرون نرفته ، از این سوسول بازیا خوشش نمی یاد ، منتظره خانواده اش برن مسافرت تا دعوتش کنه خونه، مطمئنه که طرف میدونه سوء نیتی در کار نیست ، اینم هیچی ! تصمیم گرفته تابستون بره عسلویه و اونجا کار کنه این ترم - که ترم آخرشه - که تموم شد ! و قید ارشدو که اونهمه براش مهم بود رو زده و مخ باباشو زده که پول بده مو ( داشتم می نوشتم مخ بجای مو !) بکاره و وقت گرفته چشماشو عمل کنه ! امروز ششم فروردینه و اینهمه تحول برای 7 روز ، یعنی یه تحول عظیم ، تو مایه های بیگ بنگ (انفجار عظیم) . به این فکر کردم که تو اصفهان چه بلایی سرش اومده. با وجود اینکه دوست داره جایی کار کنه که ماهی یه تومن بهش بدن و به محض اینکه همچین جایی رو پیدا کرد با فرناز ازدواج می کنه ، داره تموم خرجای مهمو  می اندازه گردن بابای بیچاره ش، ناجور خسیس شده رفیقمون . نمی دونم فشار این فکرا بود یا دماغ پانسمان شده دختر جلفی که ازجلومون رد شد بهم نیرو وارد کرد بگم بفرما دماغتم عمل کن .
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت   توسط سعید  |